پارت هشتاد :

نیل‌رام وحشت‌زده سرش را چرخاند و اهریمنی را دید که همچون سگ زمین را می‌بویید و از آن سمت تاریکی که پیش‌تر آنجا ایستاده بودند، می‌آمد. هینی از دیدن آن اهریمن خمیده‌ی ترسناک کشید که اهریمنان متوجه شدند و نعره کشان سمت‌شان هجوم آوردند. ریوند دست از فکر کرد برداشت و دست خیس و یخ‌ کرده‌ی نیل‌رام را چنگ زد.
با سرعتی که تا به حال در خودش ندیده بود دوید و سمت دشت‌های سمت شمال روستا رفتÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نقشه پارسه نهایی در رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه نقشه پارسه نهایی
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    ایشالا یه فولاد زره تیکه تیکت کنه فاطمه 🤬🤬

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چه خشن

    ۳ ماه پیش
  • طوفان

    0

    منم میمرم یکشون بمیره 🥺🥀

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه دهستانی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شایدم نتونن

    ۸ ماه پیش
  • f.dooltani

    0

    فکر کنم بتونم فرار کنم

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هیچ وقت به کلیشه ها اعتماد نکن

    ۹ ماه پیش
  • سمیه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    این اطمینان زیاد خوب نیستا

    ۹ ماه پیش
  • رویا

    0

    نمیدونم ولی کاش یک یهو نیروی نیل رام فعال بشه این خیلی هیجانی تر میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ای کاش به نظرم جالب میشه البته اگر نیرویی داشته باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • آبی

    0

    خیلی صحنه های حساسیه... اون قدر که واقعا نمی تونم به ابراز احساسات این دوتا بچه لبخند بزنم، واقعا نگران جونشونم... مهربانو فاطمه نکن با ما💔

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    تحمل کن چیزی نمونده :)

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    سلام امنه جان،ممنونم از توجهت وباید بگم اسم خودمه و مستعار نیست،تاحالاکسی انقد قشنگ در مورد اسمم نظر نداده بود😍🌹💐

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    نه خواهش میکنم،من هردوتارو باهم میخوام،یکی تنها نه

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    سلام اکرم بانو حالا نمیدونم اسم شماست یا مستعار برایارسال کامنت ولی از این اسم خیلی خوشم میاد خوشحالم اینجایید

    ۲ سال پیش
  • bahar

    1

    وای خدا قلب من طاقت نداره این همه استرسووو 😥

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دووم بیار تو می تونی.

    ۲ سال پیش
  • دنیز

    1

    ممنون خیلی عالی و هیجانی دستتون درد نکنه خیلی هیجانیه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ☘️🌸

    ۲ سال پیش
  • زهرا سادات هاشمی

    1

    ترس خوب نیست اما آدم رو به خودش میاره باعث میشه که بجمگه امیدوارم که نیل رام هم به خودش بیاد بجنگه و ایمان بیاره خداقوت

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله درسته گاهی به تلنگر نیازه.

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    کجای دنیا گذاشتیمون نویسنده جون لب مرز جنون دانستن پس این گوربه گور ها کجا بیامدن بر کران چرا دیر کرده بود ای کاش باهم بروند تمام لباس هایی وکفش هایی که بوی اونها رو میداد دربیارن ومثل مرده در دل خاک بخوابند نویسنده جون به خدا اول صبحی مغزم کار نمیکنه ولی دوست دارم باهم زنده بمونند

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قول نمیدم زندگی دست خداست.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    ترس منم حس کردم یه لحظه بدنم لرزید یعنی میمیرند ممنون از خانم نویسنده عالی بود خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم بهتره این قسمت ها رو شب نخونید.

    ۲ سال پیش
  • سهیل۲۸

    2

    آخ قلبم خدایا بخیر بگذرونش

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️